تبليغاتX
دوستانه(تنها برای تو)
 ♥ امروز ،

هر چی دلمون بخواد...
دنیا را بد ساختند..

کسی را که دوست داری ،دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد،تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،

به رسم و آئین زندگی به هم نمی رسید...

واین رنج است..

زندگی یعنی این.

                      دکتر علی شریعتی

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 6:58  توسط مهدیه  | 
 
 
چه لطیف است حس آغازی دوباره٬

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای تنفس....

و چه اندازه لطیف است٬روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است٬امروز....

روز میلاد ......

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی.....

۲۰ تیر ماه روز میلاد مریم عزیزمونه

تولدت مبارک مریم عزیز

از طرف زهرا مهدیهنیناو.........

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:15  توسط نینا  | 
 
 

ستایش خداوندی را سزاست که صفتی بر صفت دیگرش پیشی نگرفته،

  

تا بتوان گفت پیش از آنکه آخر باشد اول است و قبل از آنکه

 

 باطن باشد ظاهر است.

 

 همه آفریده های او هستند و در سایه ی پرورش او،

 

بندگانی فروتن و فرمانبردارند.

 

 خدا در چیزی قرار نگرفته  تا بتوان گفت در آنجاست و دور

 

 از پدیده ها نیست،تا بتوان گفت از آنها جداست.

 

 خدایی که به هنگام بلا و سختی به او امیدوار و در

 

                                    نعمت ها از او بیمناک اند...

 

                 نهج البلاغه  

                                   

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 8:5  توسط زهرا  | 
 
 
تنها و روی ساحل

مردی به راه میگذرد

نزدیک پای او

دریا، همه صدا.

شب، گیج در تلاطم امواج.

رو می کند به ساحل و در چشم های مرد

نقش خطر را پر رنگ می کند.

انگار

هی میزند که:مرد کجا می روی،کجا؟

و مرد می رود به ره خویش

و باد سرگردان

هی می زند دوباره:کجا می روی؟

و مرد میرود.

و باد همچنان....

امواج،بی امان،از راه می رسد.

لبریز از غرور تهاجم.

دریا همه صدا.

شب گیج در تلاطم امواج.

باد هراس پیکر

رو می کند به ساحل و.....

نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:36  توسط نینا  | 
 
 

دلتنگ جاده نباش...

 جاده باتمام طولش،بازم وقتی از بالا بهش نگاه می کنیم،

مث یه خط باریک می مونه..بیا قدم بزنیم رو جاده دلمون ...

نترس اینجا سکوت مقدسه..کسی نیست که بخواد آدما رو

 زیر پا بذاره،اینجا ماییمو خدا..تنهای تنها...لبخند بزن..

میگن پشت گریه یه درد هست اما پس لبخند هزارتا...

پشت لبخند من و تو فقط دلتنگی هست..

دلتنگی برای این که اگه از رویای شیرینمون بگذریم،دیگه جاده ای

 نیست، واسه قدم زدن..دیگه سکوتی نیست که حرمتش خاک نشه...

بازم برمی گردیم به همون جای قدیمی ...اما یه دوست همیشگی

 برامون می مونه،حتی اگه جاده ای نباشه..خدا هرجا که باشیم،

 همیشه باهامون هست..حتی اگه ازش غافل بشیم ...

این عاشقانه ترین خاطره ی زندگی ماست،

تو فصل درد،تو فصل بی کسی...خاطره ای که هر وقت،

بهش نگاه می کنیم..یه دلگرمی،یه حس عجیب ..سراغمون میاد...

اینکه یکی همیشه هست که دلتنگ اومدن ماست،

 اینکه یکی هست که مارو واسه خودمون دوست داره،خیلی شیرینه..

یادمون نره،خدا همیشه  تو لحظاتی که حس میکنیم تنهاییم،

تو سخت ترین لحظات کنارمونه...

اینو یادمون بمونه..

 

نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 7:48  توسط مهدیه  | 
 
 

بابا روی هرچی بی معرفته سفید کردی!

 گفتیم ما خیلی باحالیم،بابا تو باحال تری!

 کجایی؟ چه خبر؟ چه کارا می کنی؟ ما رو نمی بینی خوشحالی؟!

خیلی وقته ازت بی خبرم... سری به ما نمی زنی..

 سنگین شدی!بچه ها میگن نمیشه بهت نزدیک شد!

 سری تو سرا درآوردی!چشم مارو دور دیدی آدم شدی!؟

 راستی یه سوال:

 آدم بودن چه لذتی داره که به خاطرش مارو ول کردی؟!

 اگه یه روز سری به رفقای قدیمی زدی،ما رو فراموش نکن...منتظریم..

نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 2:22  توسط زهرا  | 
 
 
رفته بودیم که دور از انتظار ساعتی در سرگردانی یک عشق بی پناه زیر روشنایی نور ماه گردش کنیم...

آسمان کاملا صاف بود پاره ابری سیاه،صورت نازنین ماه را در سیاهی خود نا پدید کرد.

گفتم: آسمان به این صافی،معلوم نیست این تکه ابر سیاه از گریبان ما چه می خواهد؟

اشاره به ابر کرد!

آهی کشید و گفت: آن؟

آن     ابر نیست عصاره است . عصاره ناله پنهانی عشاق واقعی است...

روی ماه را پوشانده است تا ماخ شاهد عشق دروغین من و تو نباشد...

نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 12:1  توسط مریم  | 
 
 

نوری بیرنگ و سبک بر من وزید.

آیا من خود بدین باغ آمده بودم،

ویاباغ اطراف مرا پر کرده بود؟

هوای باغ از من می گذشت،

وشاخ و برگش در وجودم می لغزید.

آیا این باغ،سایه ی روحی بود

که لحظه ای بر مرداب زندگی ام خم شده بود؟

ناگهان رنگی دمید:

پیکری روی علف ها افتاده بود.

انسانی که شباهت دوری با خود داشت.

باغ در ته چشمانش بود،

وجاپای صدا همراه تپش هایش.

وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود.

وزشی برخاست،

دریچه ای بر خیرگی ام گشود:

روشنی تندی به باغ آمد.

و من به درون دریچه ها رها می شدم.

نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:4  توسط نینا  | 
 
 
عیدت مبارک..

چشمات رو ببند، آرزو کن همیشه بهترین باشی،

 نه برای خودت، بلکه برای اطرافیانت..برای دوستات..

اینجوری همیشه موفقی..

دعا کن امسال فرصت و لحظات طلایی عمرتو از دست ندی..

دعا کن که با خدا بمونی.. چون اگه اونو داشته باشی،

 خوشبخت ترین آدم روی زمینی...

میتونی امسال امتحان کنی..شاد بمونی..

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 3:0  توسط مهدیه  | 
 
 

ای نسیم رهگذر،به ما بگو:

             این جوانه های باغ زندگی،

                     این شکوفه های عشق،

 از سموم وحشی کدام شوره زار... رفته رفته خار می شوند؟

 این کبوتران برج دوستی... از غبار جادوی کدام کهکشان...

                                                    گرگ های هار می شوند؟

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 18:52  توسط زهرا  | 
 
 
 

I Love You

 

Copyright © 2008. All rights reserved. Contact:
Navid Designed by Mpesarak.Co.Cc